بار ديگر جمعه اى بود ودلى بود و اميد و تمام چشم ها رو به افق دوخته بود،
آسمان هم مكث مى كرد لحظه اى تا بيابى از سفر!
اى مسافر تمام قلب ها،
لحظه لحظه سرخى غروب بر قلب هاى بى قرار عاشقان شرر مى ريخت؛
و با عبور لحظه ها دل ميان صحن سينه بى تاب تر مى زد،
و چشم هاى انتظار خيره تر مى شد،
ولى انگار قرار نبود به چشمان خسته عاشقان قدم بگذارى...
آرى باز جمعه اى ديگر از جنس تمام جمعه هاى انتظار غروب كرد،
امّا در آيينه اشكهاى چشمان كبوتران غريب، تك سوار آرزوهاى سپيد، جولان نداد.
مهربانا، با من بگو تا كدامين بهار بايد جمعه شمارى كنم؟
اى مرد جمعه حضور، بيا كه جمعه ها بيش از اين طاقت تنهايى ندارند،
بيا كه تمام عشق های زمینی و مجازی هم نتوانست برایمان جاى خاليت را پر كند!
خبر دارى چقدر ياس ها دلواپس تواند؟
پيچك ها بر سر پرچين ها در انتظار تو نشسته اند؟
و شكوفه هاى اطلسى در جمعه هاى بى كسى بى قراری مى كنند
و بلبلان خوش آواز دیگر در اين باغ غمزده آواز نمى خوانند
و ديرگاهى است که باران امید، خاك زخمى وجودم را نوازش نداده است!
جمعه ها در تمام سال ها و فصل ها عيد من است،
عيد تمام لحظه هاى منتظران،
عيد تمام پابرهنگان،
عيد تمام انبيا،
بيا كه عيدى سبزمان، حضور بهارى توست!
مولا بگو كدامين جمعه مى آيى؟
كدامين ماه، كدامين فصل سبز،
بگو تا تمام كوچه هاى بى عبور دلم را با مژه هاى پريشان و اشك ديدگانم آب و جارو كنم،
اگر چه من تمام جمعه ها در انتظار تو نشسته ام،
و تمام لحظه ها را در انتظار تو نشسته ام،
اما هنوزچشم من منتظر و بارانى مانده پشت همه پنچره هاراهى اندازه اى يك جمعه فقط مانده تا زمزمه پنجره ها
تا نيايى دل بى طاقت من به خودش رنگ عدم مى گيرد پا به پاى همه منتظران غروب تمام روزها دلم مى گيرد!
ولی بیشتر از تمام روزها،
عصر آدينه دلم مى گيرد!

