تبليغاتX
... منتظرم تا که او برگردد ...

پيرمرد دستهاى چروكيده اش را به هم حلقه كرد.
لحاف را روى شانه هايش كشيد.
حيدر شرمنده از سرمايى كه تا مغز استخوان پدر پيرش را مى لرزاند، كنار او زير كرسى نشست.
از فكر كرسى بدون گرما و آتش، تمام تنش از سرما مى لرزيد، پيرمرد سرفه خشكى كرد و خودش را به حيدر نزديك كرد و گفت:
توى اين سرماى استخوان سوز، مدرسه تعطيل، موندى كه چى بشه؟
 حيدر كه از سرشب تا به حال صدبار اين سؤال شماتت بار را شنيده بود و برايش جوابى نداشت،
اين بار صبرش تمام شد و گفت : قربون پدرم برم، خودت كه مى بينى! پنجاه روزه كه مردم اصفهان آفتاب رونديدن.
اونقدر برف باريده كه نهرهاى آب يخ بستن. چیكار كنم؟

خب قبل از اينكه وضع اينقدر خراب بشه، راه مى افتادى.

ای همیشه همراهم مهدی جان

تو تمام مدرسه به غير از اون طلبه جوون كه تو حجره اش خوابيده، هيچ كس نيست.
حيدر لحاف را بيشتر دور خودش پيچيد و گفت: هر روز اميدمون اين بود كه فردا شايد هوا آفتابى بشه، يا حداقل برف بند بياد. كى مى دونست پنجاه روز برف قطع نمى شه. بدبختى ما هم اينه كه اين نهر از كنار حجره ما رد مى شه و يخ بسته. خيلى خطرناكه. خجالت كشيد بگويد كه ديگر پولى هم برايش نمانده است.
 پيرمرد در حالى كه چانه اش از سرما مى لرزيد گفت: باور كن حيدر، اگر التماسهاى مادرت نبود، هرگز اين راه پر زحمت رو تو اين سرما، طى نمى كردم. بس كه دلواپس تو بود، با اين همه رنج و عذاب اومدم كه تو رو با خودم به خونه ببرم، حالا اينطور اسير برف و بوران شدم. كاش لااقل حجره ات يه ذره آتش و گرما داشت.
هر چه خاكه زغال بوده، تموم شده.چكار كنم؟ خادم مدرسه هم سرشبى از سرما مدرسه رو بست و رفت.
با همه توضيحاتى كه حيدر مى داد، شكايت پيرمرد تمامى نداشت، سرما او را بيشتر از حيدر آزار مى داد.
مقاومتش خيلى كم تر از او بود و سن و سال و بنيه ضعيفش، او را در برابر سرما كم طاقت كرده بود. حيدر اما شرمسار و ناچار، سرش را زير لحاف كرد. از شدت سرما دندانهايش به هم مى خورد و نمى دانست شب بلند زمستانى را چطور بدون خاكه زغال و آتش به صبح برساند. پشيمان از ماندن در مدرسه و آشفته از رنج پدرش كه مهمان او شده بود، درمانده، سردى اشك را روى گونه هايش حس كرد. تصور اينكه پيرمرد در آن سرما، در حجره كوچك او ذات الريه كند و... از اين فكر وحشت كرد و لبش را به دندان گرفت.
پيرمرد دوباره با صدايى كه از سرما و التماس مى لرزيد گفت: حيدر تو كه نمى خواهى همين طور زير اين كرسى بدون آتش كز كنى، فكرى بكن.
حيدر سرش را از زير لحاف بيرون آورد. پدر از ديدن چشمان مرطوب حيدر خجالت كشيد.
حيدر آهسته ناليد: چه كارى از دستم ساخته است؟ پاى آدم تا زانو تو برف فرو مى ره. با اين پنجاه روز برف بى سابقه تو شهر، براى كى هيزم و خاكه زغال مونده كه برم طلب كنم. مدرسه هم كه تعطيل شده ...
 پيرمرد وحشت كرد: يعنى راهى نيست؟ بايد منتظر بمونيم تا از سرما يخ بزنيم و بميريم؟ حيدر! حيدر! مادرت.. مادرت چى؟ تو روستا وضع از اينجا بدتره. پيرزن تنها، تو اين سرما دلواپس من و تو...

حيدر بى اختيار بلند شد. پوستينى دور خودش گرفت و كنار پنجره رفت. زير نور چراغ برق كوچه بارش شديد برف را كه ديد بيشتر نگران شده. اگر تمام شب همين طور مى باريد... فكر كرد: فردا هر طور شده از اينجا مى ريم.
پيرمرد متوجه سوسوزدن چراغ فانوس شد. مدرسه هنوز برق نداشت و حجره ها با چراغ نفتى روشن مى شدند. دل حيدر از سوسو زدن چراغ لرزيد. نفت آن هم رو به اتمام بود. پدر ناليد: پسر تو ديگه كى هستى؟ نفت هم که تموم كردى؟
چكار كنیم؟...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالمهدی در 87/05/21 و ساعت 9 قبل از ظهر |