بار اوّلش نبود كه به نداری و پیسی میخورد. هر بار هم كه اینطور میشد با هر زحمت و جست و خیزی كه بود، خودش را بالا میكشید و یك جوری خلاصه رفع و رجوع میكرد. حتّی سر جهیزیه تنها دخترش كه در حدّ وسع و توانش، وسایلی را دست و پا كرده بود و نگذاشته بود، آب در دل عیالش محبوبه تكان بخورد. امّا این بار كمی فرق میكرد.
سن و سالی از او گذشته بود. خودش هم اگر چیزی نمیگفت، موهای جوگندمی و چین و چروكهای روی پیشانی و گوشه چشمهایش از عبورِ گذشت سالهای پر از سختی، ردّی ممتد بر جای گذاشته بود.
از مسجد، از سر كار، از صندوق محله، و از هر جایی كه به نظرش میرسید، وام گرفته بود و خلاصه این كه، سر هر ماه قسطها را میداد، امّا یك بار كه نداشت...
ادامه مطلب

